X
تبلیغات
خانواده خوشبخت

خانواده خوشبخت

 

+ نوشته شده در  Sat 30 Nov 2013ساعت 12:55 PM  توسط ننه ی علی  | 

سلامی دوباره

سلام و عید بزرگ غدیر مبارک

اینقدر نیومدم و مطلب ننوشتم که نمی دونم کسی از دوستان این مطلب را خواهد خواند یانه.

القصه اینجا خرمشهره شهری که کم کم داره می شه خونمون شهری که من و همسر و پسرم در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کنیم درست مثل توی داستان ها البته آخرشون اونجایی که دختر و پسر قصه با هم ازدواج می کردند و بعد راوی داستان می گفت و آنها تا آخر عمر به خوبی و خوشی با بچه های زیاد که البته ما فعلا یکی بیشتر نداریم در کنار هم زندگی کردند.

فقط یک ای کاش

ای کاش که تمام کسانی که دوستشان دارم و برام خیلی خیلی عزیزند کنارم بودند پدر و مادرهامون که الان در مشهد و فولاد شهرند ای کاش بودند تا این خوشبختی را خودشون از نزدیک می دیدند و لذتشون دوچندان می شد و البته خوشبختی ما هم کامل تر می شد به یمن نفس گرمشون.

دلم برای مامان و بابام و مادر شوهر و پدر شوهرم خیلی تنگ شده توی این دنیای مجازی با صدای بلند می گم که زندگی ام را بهشون مدیونم.

یاعلی

+ نوشته شده در  Wed 23 Oct 2013ساعت 6:41 PM  توسط ننه ی علی  | 

خرمشهر نوشت!

با سلام به دوستان عزیزم

من الان دارم از دانشگاه علوم و فنون دریایی خرمشهر و از اتاق کار همسری براتون می نویسم. امروز صبح برق خونمون رفته بود و شوهری مارا به دانشگاه آورده تا از گرما خفه نشیم. در کل همه چیز خوبه و بهتر هم می شه. مهم تر از همه اینه که به لطف خدا اعتماد داریم و ازش می خواییم که مارو در همه ی شرایط از خطا و گناه حفظ بکنه. دلم برای این فضای مجازی تنگ شده بود آخه ما خونه اینترنت نداریم و حالا هم علی را دادم دست باباش و دارم به سرعت عقده ی این روزها ی بی نتی را خالی می کنم. خلاصه اینکه اگر می بینید نیستم و نمیام و مطلب نمی ذارم و براتون کامنت نمی نویسم همه را بذارید به پای نبود امکانات اتصال به اینترنت.

اما یک شکوایه به مسئولینی که مسئول خرمشهر بودند و هستند این شهر هنوز یک شهر جنگ زده است بدون امکانات با مردمی به گرمای خورشید که نجیبانه تحمل می کنند.

یاعلی

+ نوشته شده در  Sat 11 May 2013ساعت 1:11 PM  توسط ننه ی علی  | 

كوچ

سلامي چو بوي خوش كوچ!

بعضي از دوستاي خوبم از موضوع رفتن ما به خارج از كشور با خبر بودند اما بايد بگم كه تحريم دامان ما را هم گرفت و ماندگار شديم در خاك پاك ميهن. خلاصه اش اينكه استراليا نامردي كرد و گفت به دليل تحريم هاي سختي كه عليه ايران وجود داره ما نمي تونيم دانشجوهاي بورسيه ي ايراني را پذيرش كنيم به خاطر اينكه نمي ذارن دلار توسط ايراني ها وارد كشورشون بشه اينا هم كه شديدا پولكي هستند و خلاصه اينكه ما بورسيه مان تبديل به داخل شد و قرار شد همسر عزيزم همين جا درسش را ادامه بده و ما حالا داريم مي ريم به خرمشهر.

اين سه سالي كه ما درگير بورسيه بوديم خيلي اتفاقات برامون افتاد بعضي شيرين بعضي تلخ اما هيچ كدومشون نتونست زندگي مشتركمون را تكون بده خدا را شكر اين بالا و پايين ها مثل بتوني بود كه به پايه ي زندگي مان ريخته شد و ان شاالله كه پايه هاش را محكم تر كرده باشه.

نكته جالب توجه اينجاست كه چند ماه پيش همين استراليايي هاي مستعمره انگلستان براي دوست همسرم كه دكتراي آمار داره دعوت نامه فرستادند با تمام امكانات زندگي براي خودش و خانواده اش  كه بره اونجا در يكي از معتبرترين دانشگاه هاشون براشون تحقيق انجام بده!

از اين طرف ما را تحريم مي كنند و مي خوان جلوي پيشرفتمون را بگيرن از اون طرف دنبال اين هستند كه دانشمندان و فرهيختگان كشورمان را دست چين كنند و از علمشون استفاده بكنن لازم به ذكره كه اين دوست عزيزمان تمامي مقاطع تخصيلي را داخل كشور گذرونده و طي فراخواني كه دانشگاه استراليا داده بود از بين حدود ۳۰۰ محققي كه از اقصا نقاط جهان تقاضا داده بودند پذيرفته شد. كه البته مايه ي مباهاته! حالا تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

ما حالا داريم با افتخار براي ادامه تحصيل به جايي مي ريم كه نماد ايستادگي و پيروزي در برابر تمام تحريم ها و شيطنت هاي دشمنان اسلام و ايران بوده. به اميد اينكه ما هم بتونيم اين تحريم را تبديل به فرصت بكنيم.

ياعلي!

+ نوشته شده در  Tue 23 Apr 2013ساعت 12:41 PM  توسط ننه ی علی  | 

سلام

سال نو بر همه مبارک باشه و ان شاالله که هر روزتان عید واقعی باشه روزی بدون گناه.

خیلی وقته که چیزی ننوشتم. بعضی وقتها این قدر گفتنی ها زیاد می شه که ترجیح می دی ننویسی. علی آقای ما با سرعتی باور نکردنی در حال تغییر و تحوله کم کمک داره راه می افته بدون کمک روی پاهای کوچولوش می ایسته و با گرفتن از دیوار پشتی و هر چیز استوار و محکمی راه می ره. کلمات را می شناسه مثلا وقتی که بهش می گی آب می خوای اگر جوابش مثبت باشه سرجاش میخکوب می شه و منتظر می مونه برای دادن آب توی حیات یه تاب بستیم به درخت تا بهش می گی تاب تاب عباسی سرش رو می گردونه به طرف تاب و با دست بهش اشاره می کنه و شیرین تر اینکه به من می گه ماما البته بیشتر وقتایی که می خواد بغلش بکنم یا در حال گریه. خلاصه اینکه پسرمون داره دهمین ماه زندگیش را هم به سرعت پشت سر می ذاره.

یاعلی

+ نوشته شده در  Tue 9 Apr 2013ساعت 10:0 PM  توسط ننه ی علی  | 

حرکت

سلام

امروز یک هفته می شه که علی کوچولو چهار دست و پایی می کنه و خودش می تونه بدون کمک از حالت چهار دست و پا بشینه. جالب اینکه وقتی هم یک شیرین کاری می کنه و ما براش دست می زنیم خودش هم شروع می کنه و با هیجان هر چه تمام تر دست می زنه و تا بهش می گی دست دست شروع به دست زدن می کنه.

خدا می دونه که چقدر چشم کشیدم تا علی چهار دست و پایی بره ولی حالا که این اتفاق افتاده تبدیل به موجودی فوضول تر از قبل شده که به همه چیز کار داره خلاصه اینکه دستش به هر موجود با جان و بی جانی که برسه یک بلایی سرش میاره.

یاعلی

+ نوشته شده در  Fri 8 Mar 2013ساعت 9:32 AM  توسط ننه ی علی  | 

جیغ های بنفش

سلام به همه ی اون عزیزانی که از این وبلاگ دیدن می کنید.

علی کوچولوی قصه ی ما وارد هشتمین ماه زندگی اش شد . این کوچولوی بلای ما تازه می خواد یاد بگیره که چهار دست و پایی بکنه و حس فضولیش هم که نگو  و نپرس همین جوری در حال رشد کردنه جمع این دو مقوله نتیجه می دهد جیغ هایی بنفش را که برای بغل کردن به کار برده می شوند. زمانی که این آقای تنبل ما تصمیم داره کمی دور و اطراف بچرخه و کنجکاویش را ارضا بکنه از اون جایی که هنوز چهار دست و پا نمی ره با چیع و داد و فغان ما را به مرز جنون می کشه تا حدی که مقاومتت را از دست می دی و ناچار برای اینکه اعصابت را خط خطی نکنه قید کمر و دست و پا را می زنی و بغلش می کنی و این جریان صبح و ظهر و شب ادامه داره. و نمی دونم این چه حس قشنگیه که با تمام این دردسرها واقعا دوستش دارم.

یاعلی

+ نوشته شده در  Thu 28 Feb 2013ساعت 11:20 AM  توسط ننه ی علی  | 

این هم از عکس هفت ماهگی پسر طلای ما!

+ نوشته شده در  Thu 7 Feb 2013ساعت 1:7 PM  توسط ننه ی علی  | 

دست دسی باباش میاد صدای کفش پاش میاد...

امروز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ علی آقا برای اولین بار دست زدن را یاد گرفت. و کلی برای ما دست زد و نی نای نای کرد. لحظه ی جالب و قشنگی بود. الان هم کنار بابایی دراز کشیده و دارن با هم بازی می کنن.

یاعلی.

+ نوشته شده در  Fri 1 Feb 2013ساعت 5:12 PM  توسط ننه ی علی  | 

با سلام

امرزو علی کوچولو وارد ۷ ماهگی شد فردا هم باید بریم بهداشت برای کنترل قد و وزن. این روزها با تغییرات بزرگی همراه بود دندون درآوردن از همه مهم تر بود چند روزی هم هست که تلاش می کنه بره روی چهاردست و پا که خییلی خیلی لذت بخشه. دیگه اینکه کلی صداهای کوتاه و بلند و زیبا از خودش درمیاره که دل باباش را حسابی می بره. شیرین ترین واقعه هم دیروز بود که با گرفتن دوتا پاهاش تونست بلند بشه و بشینه.

خلاصه اینکه کوچولوی ما داره کم کم بزرگ و آقا می شه به قول همسرم از وقتی علی به دنیا آمده گذرزمان را بیشتر حس می کنیم.

یا علی

+ نوشته شده در  Sun 27 Jan 2013ساعت 8:52 PM  توسط ننه ی علی  | 

مطالب قدیمی‌تر